هوش
هوش
هوش توانایی ذهنی است و قابلیتهای متنوعی همچون استدلال، برنامهریزی، حل مسئله، تفکر انتزاعی، استفاده از زبان، و یادگیری را در بر میگیرد. نظریههای هوش در طول تاریخ تغییر کردهاند[۱].
هوشبهر
در سنجشهای سنتی تر تیزهوشی، افرادی که میزان ضریب هوشی (هوشبهر - IQ) آنها از حد مشخصی بیشتر باشد تیزهوش نامیده میشوند. این حد مشخص در نمونه گیریهای مختلف، با توجه به نوع آزمون و جامعهٔ آماری که ضریب هوشی به صورت نسبی نسبت به آن سنجیده میشود متفاوت است. اما باز هم به صورت معمول میتوان ۱۲۰ را عددی دانست که در بیشتر آزمونها مرز تیزهوشی فرض میشود و به افرادی که ضریب هوشی بیش از این مقدار را داشته باشند تیزهوش گفته میشود.
هوش هیجانی
هوش هیجانی (یا هوش احساسی یا هوش عاطفی که با حروف اختصاری EQ نشان داده میشود[۲]) بخش مهمی از «هوش» است که شامل توانایی شناخت، درک و تنظیم هیجانها (احساسات) و استفاده از آنها در زندگی است[۳].
تیزهوشی
«تیزهوشی» مجموعهای است از استعدادها، ویژگیهای شخصیتی، و الگوهای رفتاری. تیزهوشی به معنای وسیع آن ویژگی برجستهای است که ورای مفهوم صرف هوشبهر (IQ) قرار دارد. آزمونهایی برای سنجش میزان تیزهوشی ساخته شدهاند که تنها بخشی از مفهوم تیزهوشی را میسنجند، تشخیص، روانسنجی و ساختار تیزهوشی محل بحث و اختلاف نظر است و حوزهای در حال پیشرفت است[۴].
تیزهوشی پنهان
تیزهوشی پنهان (نهفته) برای گروه بزرگی
از افراد به کار میرود: تیزهوشان ناتوان از یادگیری، تیزهوشان معلول، نیزهوشان در
معرض خطر، تیزهوشان متفاوت از نظر فرهنگی یا نژادی، تیزهوشان کم آموز و زنان
تیزهوش.
گروهی از اینان در شرایط نامساعد محیطی، طبقه اقتصادی - اجتماعی پایین، اقلیت
نژادی و قومی قرار دارند یا زبان رسمی زبان دوم آنهاست . دانشآموزان دختر نیز در
این گروه جای میگیرند.
گروه دوم با معیارهای تشخیص سنتی مدارس غیرپیشرفته تلقی میشوند مانند دانشآموزانی
که در زمینههای متفاوت خلاقیت و هوشهای گوناگون برجستهاند مانند هنرهای تجسمی و
نمایشی، رفتار روانی - اجتماعی رهبری، تواناییهای حرکتی.
گروه سوم دانشآموزان کم آموز تحصیلی، معلولان حرکتی، ناتوانان در یادگیری و افراد
دچار مشکلات عاطفی را شامل میشود[۵]
دام هوش
بسیاری از مردم که خود را بسیار باهوش میدانند،
الزاماً متفکران خوبی نیستند. آنان در «دام هوش» گرفتارند. این دام جنبههای
بسیاری دارد، که در اینجا فقط به دو مورد از آنها اشاره میکنیم:
شخص بسیار باهوش میتواند دربارهی موضوعی عقیدهای را بپذیرد و از هوش خود جهت
دفاع از این عقیده استفاده کند. این شخص هر چه باهوشتر باشد بهتر میتواند از
عقیدهاش دفاع کند. هر چه دفاع از عقیده بهتر باشد، شخص نیاز کمتری به انتخابهای
دیگر پیدا میکند، یا به حرف دیگری گوش میدهد. اگر شما خود را محق بدانید، چرا
باید این کار را بکنید؟ در نتیجه، بسیاری از ذهنهای بسیار باهوش در دام فکرهای
ضعیف میافتند؛ زیرا قادرند از این فکرها دفاع کنند.
جنبه دوم دام هوش، آن است که شخص با این اندیشه بزرگ میشود که خود را از اطرافیانش
باهوشتر میداند (شاید هم این تصور درست باشد)، میخواهد بیشترین سود ممکن را از
هوش خود ببرد. سریعترین و مطمئنترین راه برای سود بردن از هوش «اثبات اشتباه
دیگران» است. یک چنین سیاستی فوراً نتیجه میدهد و برتری شما را محرز میسازد.
سازنده بودن، پاداش کمتری دارد؛ زیرا ممکن است سالها کار لازم باشد تا مؤثر بودن
عقیدهای آشکار گردد. بنابراین، بدیهی است انتقادی و مخرب بودن، کاربرد بسیار
خوشایندتری برای افراد باهوش است.[۶]
انتقادها به مفهوم هوش
غالبا معیارهای معینی نظیرِ توانایی حلِ مساله، استدلال، قدرتِ حافظه و مانند آن را تعیین کننده ی هوش در هر فرهنگی می دانند. دانشمندانی نظیر بری (۱۹۷۴) شدیدا ًبا این عقیده مخالف اند. آنها طرفدارِ نسبیگرایی فرهنگی ست. از این دیدگاه، مفهوم هوش از فرهنگی به فرهنگ دیگر متفاوت است. برای مثال استرنبرگ (Sternberg)(۱۹۷۴) نشان داد که مهارت های هماهنگی در جوامعِ بدوی و نانویسا برای زندگی این جوامع بسیار ضروری به شمار می آیند و به عنوانِ معیاری برای سنجشِ میزان هوش افراد بکارمی رود. ( مثلا ً آن دسته از مهارت های حرکتی که برای تیراندازی با تیر و کمان لازم است ). با این حال این مهارت ها برای اکثر مردمِ جوامع با سواد و پیشرفته تر هیچ رابطه ای با هوش ندارند. در فرهنگ های غربی، هوش را اغلب تواناییِ فرد در حلِ مسائلِ دشوار و تفکرِ خلاق می دانند. در حالی که در بسیاری از فرهنگ های غیر غربی هوش تا حد زیادی تحتِ شرایطِ اجتماعی بررسی می شود. در این گونه فرهنگ ها میزانِ نقش پذیری فرد در مسئولیت های اجتماعی، همکاری با دیگران و مهارت در ایجاد روابطِ بینِ فردی به عنوانِ معیاری برای سنجشِ هوش در نظر گرفته می شوند. [۷]
هوش و یادگیری زبان دوم
هوش به طور سنتی از نظر تواناییهای زبانی و منطقی-ریاضی تعریف شده است. تصور ما از IQ (بهرة هوشی) بر چند نسل آزمایش این دو حوزه مبتنی است که از پژوهش آلفرد بینت در اوایل قرن بیستم نشأت میگیرد. به نظر میرسد موفقیت در مؤسسات آموزشی و به طور کلی در زندگی به بهرة هوشی وابسته است. از دیدگاه الگوی یادگیری هدفمند اوسوبل، بیشک هوش بالا متضمن فرآیند بسیار مؤثر به یاد سپاری اقلام است که به خصوص در ایجاد سلسلهمراتب مفهومی و حذف سامانمند سلسلهمراتبی که مفید نیستند، ثمربخش است. سایر روانشناسهای شناختی به صورتی پیچیدهتر به فرآیند حافظه و سیستم بهیادآوری پردختهاند.
در درک ارتباط میان هوش با یادگیری زبان دوم، آیا میتوان به سادگی چنین گفت که یک فرد «باهوش» میتواند در یادگیری زبان دوم موفقتر باشد، صرفاً به این دلیل که هوش بیشتری دارد؟ به هر حال، ظاهراً بزرگترین مانع در یادگیری زبان دوم به مسئلة حافظه برمیگردد، به طوری که فقط اگر بتوان تمام چیزهایی را که تدریس یا شنیده میشود، به خاطر سپرد، میتوان در یادگیری زبان بسیار موفق بود. به نظر میرسد «بهرة هوشی یادگیری زبان» ما پیچیدهتر از اینها باشد.
هوارد گاردنر (۱۹۸۳) یک تئوری بحثانگیز از هوش ارائه داد که تفکرات سنتی را راجع به بهرة هوشی در هم ریخت. گاردنر هفت شکل مختلف از دانش معرفی کرد که از نظر او تصویری جامعتر از هوش به دست میدهند. او پنج شکل دیگر هوش علاوه بر دو شکل معمول (یعنی شمارة ۱ و ۲) ارائه داد:
- زبانی
- منطقی-ریاضی
- هندسی یا فضایی (توانایی شناخت راه در یک محیط، ایجاد تصویر ذهنی از واقعیت و تغییر بیدرنگ و آسان آن)
- موسیقایی یا آهنگین (توانایی درک و ایجاد الگوهای آهنگین و نواختی)
- جسمانی-حرکتی (حرکت جنبشی مناسب، مهارت عضلانی)
- میانفردی (توانایی درک دیگران، احساسات، انگیزهها و نحوة تعامل آنها با یکدیگر)
- درونفردی (توانایی درک و شناخت خویشتن، ایجاد حس خودشناسی یا آگاهی به هویت و ماهیت خود)
گاردنر معتقد بود که ما با توجه به همان دو مقولة اول، سایر تواناییهای ذهنی بشر را نادیده میگیریم و فقط بخشی از توانمندی کلی ذهن انسان را مد نظر قرار میدهیم. علاوه بر این، او نشان داد که تعریف سنتی ما از هوش، فرهنگگراست یعنی به فرهنگ محدود میشود. «حس ششم» یک شکارچی در گینة نو یا تواناییهای رهیابی یک ملوان در جزیرة میکرونزی با تعریف غرب از بهرة هوشی توجیه نمیشوند.
رابرت استرنبرگ (۱۹۸۵، ۱۹۸۸) نیز به صورتی مشابه و بنیادین دنیای اندازهگیری سنتی هوش را تکان داده است. استرنبرگ در دیدگاه «سهگانة» خود راجع به هوش، سه نوع «هوشمندی» ارائه داد:
- توانایی برای تفکر تحلیلی جزء به جزء
- توانایی تجربی برای تفکر خلاق و ترکیب خردمندانة تجارب مجزا و متفاوت
- توانایی بافتی یا زمینهای: «فن شهرزیستی» که فرد را قادر میسازد تا «بازی مدیریت محیط (دیگران، موقعیتها، نهادها، بافتها) را بازی کند».
استرنبرگ استدلال کرد که قسمت عمدة تئوری روانسنجی به سرعت ذهن مربوط میشود و لذا پژوهش خود را به آزمونهایی اختصاص داد که بصیرت، حل مسئلة واقعی، شعور، ایجاد تصویر وسیعتر از اشیا و سایر امور عملی را میسنجند و به موفقیت در زندگی بسیار نزدیکند.
سرانجام، اثر دانیل گلمن به نام هوش عاطفی (۱۹۹۵) در تلاشی دیگر به منظور یادآوری انحراف تعاریف و آزمونهای هوش سنتی، به طور منطقی احساس را به جای کارکرد فکری قرار میدهد. حتی مدیریت چند احساس اصلی- خشم، ترس، لذت، عشق، نفرت، شرم و غیره- نیازمند پردازش مؤثر ذهنی یا شناختی است. گلمن در بحث بیشتر استدلال میکند که «ذهن عاطفی بسیار حساستر و سریعتر از ذهن عقلی است و حتی بدون یک لحظه درنگ و بدون اینکه بداند چه میکند، دفعتاً واکنش نشان میدهد. این سرعت از واکنش آگاهانه و تحلیلی که نشانة ذهن متفکر است، جلوگیری میکند» (گلمن ۱۹۹۵: ۲۹۱). نوع ششم و هفتم هوش مورد نظر گاردنر (میان و درونفردی) نیز حاکی از پردازش عاطفی است، اما گلمن عاطفه را در بالاترین سطح سلسله مراتب تواناییهای انسان قرار میدهد.
با افزایش مفاهیم و اشکال مختلف هوش توسط گاردنر، استرنبرگ و گلمن، راحتتر میتوانیم به رابطة بین هوش و یادگیری زبان دوم پی ببریم. در تعریف سنتی خود، هوش با موفقیت در یادگیری زبان دوم چندان ارتباطی ندارد یا به عبارت دیگر، افراد، صرفنظر از میزان بهرة هوشی خود (با بهرههای هوشی متفاوت) در یادگیری زبان دوم موفق بودهاند. اما گاردنر ویژگیهای مهم دیگری را به مفهوم هوش اضافه میکند، ویژگیهایی که میتوانند در موفقیت زبان دوم، نقش مهمی داشته باشند. هوش آهنگین میتواند سهولت نسبی درک و تولید الگوهای آهنگ یک زبان توسط برخی زبانآموزان را توجیه کند. حالت جسمانی-حرکتی پیش از این در ارتباط با یادگیری واج-آواشناسی زبان بحث شده است. اهمیت هوش میانفردی در فرآیند ارتباطی کاملاً مشهود و واضح است. عوامل درونفردی به تفصیل در فصل ششم این کتاب بحث خواهند شد. حتی شاید بتوان با گمانهزنی مشخص کرد که هوش هندسی به خصوص «تشخیص راه یا جهتیابی» تا چه حد میتواند آموزندة فرهنگ دوم را در رشد بیدردسر در یک محیط جدید یاری دهد. تواناییهای تجربی و بافتیِ مد نظر استرنبرگ، مؤلفههای «استعداد» را روشن میسازد، استعدادی که برخی افراد در یادگیری سریع، مؤثر و بیدردسر زبان دارند. در نهایت، EQ (بهرة عاطفی) که توسط گلمن معرفی شد، احتمالاً در توجیه موفقیت یادگیری زبان دوم، هم در اتاق درس و هم در بافتهای فاقد آموزش، بسیار مهمتر از هر عامل دیگر است.
مؤسسات آموزشی اخیراً هوش هفتگانة مورد نظر گاردنر را در انواع مختلف یادگیری مدرسهمحور به کار بردهاند. به عنوان مثال، توماس آرمسترانگ (۱۹۹۳، ۱۹۹۴)، توجه معلمان و دانشآموزان را به «هفت شکل هوشمندی» معطوف کرد و آموزگاران را در فهم این مطلب که هوش زبانی و منطقی-ریاضی تنها راه عملی موفقیت نیست، یاری رساند. بهرة هوشی بالا در نگاه سنتی شاید تضمین کنندة نمرات تحصیلی بالا باشد، اما تعیین کنندة موفقیت در کار و کسب، خرید و فروش، هنر، برقراری ارتباط، مشاوره یا آموزش نیست.
اولر چندی پیش در یک مقاله، صریحاً نشان داد که هوش ممکن است مبتنی بر زبان باشد. «شاید زبان فقط یک پیوند حیاتی در جنبة اجتماعی پیشرفت فکری نباشد، بلکه خود شالودة هوش باشد» (۱۹۸۱الف: ۴۶۶). طبق نظر اولر، مباحث ژنتیک و عصبشناسی «رابطهای عمیق و حتی نوعی یگانگی را میان هوش و استعداد زبانی نشان میدهد» (ص۴۸۷). نتایج فرضیة اولر راجع به یادگیری زبان دوم جالب توجه است. هم یادگیری زبان اول و هم یادگیری زبان دوم باید با عمیقترین مفاهیم معنی مرتبط باشند. بنابراین، همانطور که قبلاً در تئوری یادگیری اوسوبل گفتیم، یادگیری مؤثر زبان دوم، اشکال سطحی زبان را با تجارب پرمعنی پیوند میدهد. تقویت این پیوند ممکن است به چند صورت در واقع یک عامل هوش باشد.
مسائل زیادی را میتوان از درک اصول یادگیری که در اینجا ارائه شدهاند و نیز راههای مختلف درک چیستی هوش، نتیجهگیری کرد. برخی از جنبههای یادگیری زبان ممکن است مستلزم فرآیند شرطی شدن باشد؛ جوانب دیگر شاید نیازمند فرآیند شناختی هدفمند باشد؛ برخی جنبههای دیگر ممکن است به امنیت زبانآموزان در تعامل آزادانه و مشتاقانه با یکدیگر وابسته باشد. هر کدام از این جنبهها حائز اهمیت است، اما هیچ ترکیب سازگار تئوری وجود ندارد که تمام بافتهای یادگیری زبان دوم را دربرگیرد. هر معلم باید یک فرآیند تقریباً درونیافتی را برای تشخیص بهترین ترکیب تئوری جهت تحلیل آگاهانة بافت خاص مد نظر اتخاذ کند. درک منسجم شایستگی و نقاط ضعف و قوت هر تئوری یادگیری، این درونیافت را کاملتر میکند.[۸]
کودکان کم توان ذهنی
عقبماندگی ذهنی را نمیتوان بصورت یك پدیده مطلق تعریف كرد بلكه باید به عنوان پدیدهای چند بعدی كه وجوه مختلف آن به فیزیولوژی،روانشناسی،پزشكی،تعلیم و تربیت و جامعهشناسی مربوط میگردد مورد بررسی قرار داد. . حدود 3%جمعیت یك جامعه را كمتوانان ذهنی تشكیل میدهند .چون خانواده این بنیادیترین واحد اجتماع اولین عضو در گیر در گروه است وبهداشت روانی این هسته اجتماعی همواره مورد توجه و اهمیت قرار داشته است لذا این امرجامعه را ملزم میدارد تا كمتوان ذهنی را بعنوان یك معضل اجتماعی و نه فردی مورد توجه، بررسی و حمایت قرار دهد .
آنجه در این مقاله مورد نظر است شناخت كودكان كمتوان ذهنی وسطح تواناییهای آنها در گروههای مختلف و نیز بررسی بهداشت روانی خانواده های آنان و آشنایی با واكنشهای رایج والدین در مواجه با معلولیت ذهنی فرزندشان ، میباشد.
تعریف و طبقه بندی كودكان كمتوان ذهنی
علایم بالینی نظیر، تاخیر در راه رفتن ، تاخیر در حرف زدن ، عدم استقرار و سكون ، عدم توانایی در انجام امور در حد سن خود و مانند آن ، زنگهای خطری هستند كه میتوانند پیشآگهی كمتوانی ذهنی به حساب آیند.
طبق تعریف انجمن عقبماندگی ذهنی آمریكا (:(AAMD
" عقبماندگی ذهنی مربوط میشودبه كنش عمومی هوش كه به طورمعنیدار یا قابل ملاحظهای كمتر از حد متوسط عمل كرده و با نقایصی دررفتار سازشی توام بوده و در دوران رشد پدیدار شده است".
برای تسهیل در شناخت توانایی كودكان كمتوان ذهنی و به منظور ارائه خدمات آموزشی و توانبخشی، آنان را به سه گروه تقسیم كردهاند :
-كمتوان ذهنی آموزشپذیر:
این افراد دارای هوشبهر۵۴تا۶۹بوده و حدود 70 تا 80 درصد جمعیت كمتوانان ذهنی را تشكیل میدهند. به دلیل آنكه شناسایی و تشخیص این كودكان در سنین پایین مشكل است معمولاآنها در سنین مدرسه شناسایی میشوند.كودكان كمتوان ذهنی آموزشپذیر از لحاظ یادگیری مطالب درسی نسبت به كودكان همسن خود به نحو بارزی عقب هستند و در مهارتهای تحصیلی میتوانند درطول تمام سالهای تحصیلی حداكثر تا كلاسهای سوم- چهارم-پنجم ابتدایی پیشرفت داشته باشند.لذا اصطلاح آموزشپذیر به حداقل آموزشپذیری در زمینههای درسی؛مهارتهای اجتماعی و شغلی اطلاق میگردد(افروز؛1370).این افراد در هر سنی كه باشند از لحاظ هوش و سایرقوای ذهنی ؛ در حد كودكان 8 تا 10 ساله باقی میمانند.
-كمتوان ذهنی تربیتپذیر:
این گروه دارای هوشبهر 50-25 میباشند و حدود 10 تا 20 درصد كل كمتوانان ذهنی را تشكیل میدهند.كودكان كمتوان ذهنی تربیت پذیر به خلاف گروه آموزشپذیربه خاطر مشخصات كلینیكی و جسمانی از دوران نوزادی و طفولیت قابل شناسایی و ازهمان ابتدا درراهرفتن ، حرفزدن ، مهارتهای خودیاری به طور قابل ملاحظهای دچار كندی و ضعف هستند.به طور كلی هدفهای تربیتی آنان در جهت رسیدن به خودیاری و خودكفایی در زمینههای فردی و اجتماعی است.این گروه ازافراد درهر سنی كه باشند درحدود تواناییهای ذهنی كودكان 6 تا 7 ساله باقی میمانند.
-كمتوان ذهنی حمایتی:
بهره هوشی این دسته از كمتوانان ذهنی زیر25 می باشد وحدود 3 تا 5 درصد كل كمتوانان ذهنی را تشكیل میدهند و اصطلاحا آنان را "ایزوله" یا "پناهگاهی" مینامند.هیچگونه آموزش و تربیتی در مورد آنان نتیجه بخش نبوده و نیاز فوقالعاده به كمك مستمر در انجام كارهای شخصی دارند.در بالاترین سطح در حد كودكان سه ساله هستند.(داورمنش،1376)
خانواده و كودك كمتوان ذهنی
همانطور كه در بالا توضیح داده شد كودكان كمنوان ذهنی معمولا با علایم بالینی تاخیر در گفتار؛ تاخیر در مهارتهای حركتی و... قابل شناسایی هستند .كودكی كه تا 3 سالگی هنوز توانایی تكلم ندارد و یا ازلحاظ رشد حركتی نمیتواند بایستد یا راه برود دارای پیش آگهی كم توانی ذهنی است.معمولا والدین؛ خصوصا مادران اولین كسانی هستند كه این تاخیر را درك میكنند؛ امانحوه برخوردشان بنا به شرایط روحی و شخصیتی ،متفاوت است. گروهی تاخیر كودك خود را انكار كرده ؛ آن را به عوامل خارجی نسبت میدهند و یا با مقایسه با افرادی كه دیر به این توانائیها دست یافتهاند در صددتوجیه تاخیر رشدی كودك خود برمیآیند.گروهی آنرا پنهان نموده و سعی میكنند كمتر كودك را در جمع اطرافیان حاضر نمایند و گروهی نیز با احساس گناه و تقصیرسعی در ارائه خدمات ویژه و حمایت بیرویه از وی مینمایند .اما آنچه مهم است اینكه بهداشت روانی خانواده با بحران قبول این معضل روبرو است و گذراز آن رنج فراوانی را به خانواده تحمیل میكند. والدین این كودكان را میتوان با توجه به عكس العملهای متفاوتی كه نسبت به كم توانی ذهنی فرزندشان دارند به دو گروه تقسیم كرد:والدین پذیرنده ؛ والدین ناپذیرا.
والدین پذیرنده
عكسالعملی كه جنبه سازندگی و تطابق دارد آنست كه والدین ؛واقعیت عدم تواناییهای فرزند خود را بادرك منطقیو عاقلانه قبول میكنند.مسلما اینگونه برخورد منافع بسیاری هم كودك و هم برای والدین بدنبال آورده؛ضمنابرای سایر اعضاء خانواده و بالطبع برای كل جامعه نیز بسیار مفید و سودمند میباشد.
بدون شك گذر از بحران پذیرش و رسیدن به تفكر منطقی توسط والدین مسئله سادهای نیست و بستگی كامل به بلوغ روانی و راهنمایی صحیح آنان دارد.نتیجه این تفكر منطقی را در رشد كودك میتوان بوضوح مشاهده كرد زیراكودكی كه والدینش با امید تلاش میكنند تا به نهایت تواناییهای خود دست یابد، با كسب اندك توانایی مورد تشویق و توجه قرار گرفته و سعی در كسب تواناییهای جدیدتر مینماید .
والدین ناپذیر
این گروه ازوالدین كه معمولا اكثریت قریب به اتفاق والدین كودكان كمتوان ذهنی را تشكیل میدهند، در رویارویی با كمتوانی ذهنی فرزندشان روحیه خود را باخته و با نشان دادن واكنشهای غیرمنطقی وضعیت را از آنچه كه هست خرابتر میكنند.چنین والدینی از نظر نوع واكنش؛ به دو گروه تقسیم میشوند: والدین پنهان كننده؛ والدین انكار كننده.(داورمنش ؛1376)
این واكنشها نباید عمدی و آگاهانه از طرف والدین تلقی گردد؛ بلكه باید به عنوان واكنش در مقابل موقعیتی كه نسبت به خودشان تهدید كننده احساس میكنند، یعنی قبول كمتوانی ذهنی فرزندشان ، محسوب شود. به تعبیر علمیترمیتوان آنها را مكانیسمهای دفاعی نامید.استفاده از مكانیسمهای دفاعی روانی یك واكنش عمومی و آگاهانه نیست و بیشتر بصورت یك واكنش خودكار و نا آگاهانه در مقابل یك موقعیت تهدید كننده بروز میكند.
واكنشهای متداول در میان والدین
والدین با توجه به نوع شخصیت و شرایط اجتماعی و محیطی خود ؛واكنشهای متفاوتی از خود نشان میدهند امایك دسته از واكنشها به طور مشترك در میان اكثریت آنها دیده میشود كه متداولترین آنها عبارتند از:تمایل به طرد كودك ، مشكلات و اختلافات زناشویی ، درگیری با خود درونی ، واكنشهای اضطرابی و احساس گناه.
طرد كودك
معمولا چنین والدینی توجه زیادی به رشد كودك خود نشان میدهندوبه تصور خود با توقعات بالا و سختگیری به كودك به او كمك میكنند اما این اساسا انعكاس ترس ووحشت و اختلال خود والدین است وآنان ناخودآگاه كودك را طرد میكنند و این نوع رفتارها تنها كودك را بسوی اختلالات عاطفی وخیم سوق میدهد.
مشكلات و اختلافات زناشویی
گاه یكی از والدین یا هردو ممكن است دیگری را برای وضعیت كودك مقصر بشناسند ویا توجه بیش ازحد یكی ازوالدین به كودك كمتوان ذهنی ایجاد احساس فراموش شدگی در والد دیگر و یا حتی سایر افراد خانواده نماید كه این امر منجر به ایجاد احساسات ناخوشایند در آنها شده و تحمل آنها را نسبت به یكدیگر تحت تاثیر قرار داده موجب نزاعها و كشمكشهای زناشویی و خانوادگی میشود.
درگیری با خود درونی
هر پدریا مادری تا حد زیادی فرزندشان را تجلی خود می بینند؛ به طوری كه با هر موفقیتی كه كودكشان بدست میآورد مغرور شده و آنرا موفقیت خود میپندارند و بالعكس هر شكست كودك را شكست خود تلقی میكنند.بنا براین هرگونه ناتوانی و یا كمتوانی كودك را نقص یا اشكال خود پنداشته ، در نتیجه غرور آنها كه همان عشق به خود یا خودشیفتگی آنان است جریحهدارمیشود.لذا وقتی فرزند چنین والدینی به عنوان كمتوان ذهنی تشخیص داده میشود احساس میكنند كه این توصیف خود آنها نیز هست.
واكنشهای اضطرابی
تكرار مداوم این سؤال در ذهن كه:"وقتی ما دیگر برای كمك به او نباشیم؛چه اتفاقی خواهد افتاد؟"بصورت ترسی مداوم و آزاردهنده والدین را دچاراضطراب و واكنشهای عاطفی پیچیده نموده و سازگاری آنان را با محیط دشوار میكند .اگر این چنین ترسی بصورت عمیق و دائمی درآید والدین را به كنارهگیری ازتماسهای اجتماعی وادار میسازد ، در نتیجه والدین تمایل به تمركز دائمی و بیش ازحد بر فعالیتهای كودك پیدا میكنند كه این افزایش توجه و تمركز به ناتوانیهای كودك موجب بروز اختلالات شخصیتی بیشتر والدین و كودك میشود.
احساس گناه والدین
اغلب اتفاق میافتد كه والدین كودكان كمتوان ذهنی به اشكال مختلف خود را مسئول یا مقصر در وضعیت كودك میدانند و آن را ناشی ازعملی تلقی میكنند كه قبلا انجام دادهاند.
"مورای"در بحثی راجع به احتیاجات والدین كودكان كمتوان ذهنی می گوید:"تضاد و درگیری والدین اغلب دارای ریشه مذهبی میباشد و ظهور كمتوانی ذهنی دركودك معمولا آنها را در شرایطی قرار میدهد كه احساس كنند از لطف و حمایت خداوند دور افتادهاند.چنین والدینی اگر درمحیط بسیار محدود مذهبی قرار گیرند ازاحساس گناه و تقصیر آكنده خواهند شد".
تحقیقات نشان داده است والدینی كه دارای اعتقادات مذهبی شدیدتركمتر دچار مشكلات عاطفی حاد هستندواین واقعیت را میپذیرند كه وضعیت كودك خواست خداوند بوده و انسان نمیتواند دخالتی در آن داشته باشد.وجود چنین نگرشی كمك بزرگی درپذیرش كمتوانی كودك میباشد.
حل مشكلات و مسایل والدین از طریق مشاوره
مشكلات عاطفی والدین را میتوان به دو گروه تقسیم اصلی تقسیم كرد:
الف-واكنشهای ناشی ازكمبود دانش كافی و گاهی حتی نادرست ، راجع به كمتوانی ذهنی و علل آن.
ب-واكنشهایی كه تغییرات شخصیتی قابل توجهی را بروزمیدهند كه برای حل آن احتیاج به كمك بیشترنظیر رواندرمانی است.
با در نظر گرفتن مطالب بالا میتوان چنین استنباط كرد كه والدین كودكان كمتوان ذهنی نیاز دارند تا ازماهیت رابطه عاطفی خود با كودكشان آگاه شده ، بدانند كه كدامیك از احتیاجات شخصی آنان در مواجهه با وضعیت كودك كمتوان ذهنیشان مورد تهدید قرار گرفته است.
یكی ازاهداف اصلی مشاوره با والدینی كه دارای كودك كم توان ذهنی هستند؛پرورش احساس قبول كامل كودك ؛چه ازلحاظ عاطفی و چه از لحاظ ذهنی است.چنین پذیرشی نتایج بسیارخوبی را بدنبال دارد: اول آنكه كودك و والدین هر دو احساس امنیت بیشتری نموده و نگرش هر دو جنبه مثبتتری بخود میگیرد؛ در نتیجه والدین با انگیزه و امید ، مناسب با تواناییهای كودك ، در صدد پیگیر آموزش و توانبخشی كودك برآمده و كودك نیز برای رشد انگیزه بیشتری ازخود نشان میدهد. دوم آنكه برداشت شخصی والدین مثبتتر گشته؛فشارهای عصبی خارج ازكنترل كاهش مییابد و ارتباطات افراد خانواده با یكدیگر ازامنیت بیشتری برخوردار شده وراحتتر با اطرافیانشان ارتباط برقرار میكنند
منابع
1. هوش هیجانی، دکتر تراویس برادبری، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴
2. ناصرالدین کاظمی حقیقی. «روابط متقابل خانواده و تیزهوشی، بررسی مطالعات». ج. سال اول. پاییز۱۳۷۱. ۲۷۷.
3. لوپارت، جودی. «تیزهوشی پنهان». ج. سال چهارم. ترجمهٔ فاطمه یزدانی. مهر-آذر۱۳۷۴. ۲۶۱ تا ۲۷۹.
4. درسهای درست اندیشیدن، ادوارد دو بونو، ترجمهی ملکدخت قاسمی نیکمنش، نشر آمه (1389)، ص 14- 15
5. مبانی شناخت انسان– اثر مایکل آیزنک– ترجمهٔ ب. کوشا- چاپ اینترنتی – ویرایش اول ۱۳۸۷- (فصل اول) ص۵۸نسخه ی PDF
6. افروز؛غلامعلی؛مقدمهای بر روانشناسی و آموزش و پرورش كودكان عقبمانده ذهنی؛انتشارات دانشگاه تهران؛1370
7. داورمنش؛عباس؛آموزش و توانبخشی كودكان معلول ذهنی؛انتشارات نهال؛1376