مستبد یا اجنبی؟
مستبد یا اجنبی؟
سال1290شمسی، اوج ده سالی بود که آذربایجان در جنگ و کشتار و نا امنی گذراند و در تمام این سالها ،امپراتوری تزار در کمین استقلال این بخش از ایران بود و در بخشی از این ده سال امپراتوری بریتانیا که در آن زمان همسایه جنوبی نام این دوران وطن دوستان اختلافات خود در مورد نحوه اداره کشور را به کنار نهاده مستبد و مشروطه خواه همراه با روحانی و نظامی، مردم عادی شهری و روستایی در برابر بیگانه یی که استقلال کشور را تهدید می کرد، دست در دست هم نهادند. محمدعلی میرزا و عین الدوله ،با همه بدکاری و استبداد خواهی، وقتی ارتش تزار از مرز گذشت و به دروازه تبریز رسید، از جنگ با مجاهدین مشروطه خواه دست شستند.
می گویند: ستارخان سردارملی،وقتی پا و دل شکسته در تهران منزوی بود به شنیدن فریاد استمداد تبریزیان به دیدار دشمن بزرگ آزادی، عین الدوله رفت و حاضر شد اگر او به عنوان والی به آذربایجان برود، در رکابش حرکت کند. این برای ستارخان سخت بود، اما سخت تر از آن نبود که بیگانه را در خانه ببیند. دیگر دشمن بد نام و بزرگ آزادی ، صمدخان مراغه ای بود که شهر به شهر و ده به ده آذربایجان را تاخته و چپاول کرده بود و دستش به خون صدها آزاده آلوده بود، اما در هنگام زمستان 1290 ثقه الاسلام حاضر شد با او هم مصالحه کند. دست به دامانش آویخت که "تورا هم به حکومت می پذیریم اما حکم از تهران بگیر" این بیان ثقه الاسلام ، یک ماه پیش از آنکه بیگانه مسلط به دارش بیاویزد، نشان از دیانت و ملت خواهی او دارد.
در یادداشتهای عزیزخان یار ستارخان، صفحه 24 نوشته شده:سلطان عبدالمجید میرزا عین الدوله ، اولین شاهزاده قاجار که در دوران سلطنت این خاندان، به صدارت رسید همان صدراعظمی است که جنبش مشروطه علیه وی و در دوران صدارت وی اتفاق افتاد تا عمق جان طرفدار حکومت استبدادی بود. نخستین جنبش مردم ایران در دوران مظفرالدین شاه در دوران صدارت او با تقاضای عزل او رخ داد. عین الدوله در تمام دوران ولیعهدی مظفرالدین شاه در تبریز زیسته ، در آذربایجان املاک و دارایی هایی داشت بعد از سقوط دولتش به تماشای حوادثی نشست که بعد از امضای فرمان مشروطیت و مرگ مظفرالدین شاه رخ داد. بعد از آن که محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست و استبداد صغیر آغاز شد، بار دیگر نوبت خدمت به عین الدوله رسید.شاه او را با لشکری گران به جانب آذربایجان فرستاد تا فریاد آزادی خواهی آذربایجانیان را خفه کند. عین الدوله در یک سالی اردو در کنار تبریز زده بود و تبریز را در محاصره داشت، بر مردم آن سامان چه ها گذشت، ستارخان و باقرخان و دیگر مجاهدین آزادی در داخل تبریز بودند و شب و روز زیر فشار لشگر قدرتمند و توپخانه عین الدوله ، تا سرانجام با عقب نشینی محمدعلی شاه و بعد فتح تهران و استعفای شاه از سلطنت ماجرا تمام شد.
حالا دو سال از آن روزها می گذشت. کشور به هم ریخته بود و دوباره محمدعلی شاه مخلوع قصد بازگشت داشت و سربازان تزار در آذربایجان بیداد می کردند. در این حال مردم به ستوه آمده که می دیدند امان الله میرزا در میان آتش مانده، از تهران می خواستند تا برایشان والی قدرتمندی بفرستد تا بتواند منطقه را آرام کند و بهانه را از دست روسها بگیرد. دولت دست به دامن عین الدوله زد. عین الدوله عنوان فرمانفرمای کل آذربایجان گرفت، ولی در تهران مانده و در انتظار آن بود تا نتیجه ترکتازی محمدعلی میرزا و بازی روس و انگلیس معلوم شود.ماه رمضان دیگری رسیده، ستارخان به یاد آن روزها ست که در سنگر افطار می کردند. در این حال است که او به راه افتاده تا از عین الدوله تقاضا کند که به آذربایجان برود.
بابا عزیز در دفترچه ای که پسرش از خاطرات او جمع آوری کرده می نویسد:
«... اسباب افطار سردار را برده بودم که دیدم سردار عصا بدست در حیاط خانه ایستاده و منتظر است.سلام کردم گفت بابا عزیز، نان و ماست را بگذار در اتاق تا راه بافتیم، نمی دانستم قصد کجا دارد، رفتیم درشکه یی اجاره کردیم. سردار با زحمتی رفت بالای درشکه و من پهلویش نشستم گفت: برو به خانه عین الدوله. خانه سردار در جنت گلشن بود تا به محله عین الدوله برسیم هیچ چیز نگفت و فقط بیرون را نگاه می کرد. وقتی رسیدیم، جلوی پارک عین الدوله شلوغ بود. لنگ لنگان آمد تا بیرونی عین الدوله. من رفتم به نوکر شاه زاده خبر دادم سردار آمده است. آمدند ما را با احترام بردند. عین الدوله دشمن آزادی بود. دو رمضان قبل از آن تبریز را بمباردمان می کرد. باور نمی کرد سردار به دیدن او آمده است. یک وقت دیدم عین الدوله با آن سبیل های کلفت از بناگوش در رفته ظاهر شد و دستهایش را باز کرد، سردار با وقار با او دید و بوس کرد. عین الدوله هم روزه بود، گفت باید افطار بمانید. سردار گفت درد دارم و با این حالم تا تقاضای ملت آذربایجان را در میان بگذارم. تبریز چشم به راه شماست، روسها دارند وارد می شوند. عین الدوله به شوخی گفت: «آن وقت ها، راهمان ندادید». ستارخان هیچ پاسخی نداد. صورت نامه انجمن تبریز را به او داد و گفت حالا شاهزاده میهمان ما هستند. اگر دولت صلاح بداند خودم با شما می آیم تبریز. من مات و مبهوت بودم و نزدیک بود بزنم زیر گریه. عین الدوله هم متاثر شد وقتی سردار گفت دیگر عمری برایم نمانده و آرزو دارم بمیرم و نبینم که اجنبی به امیر خیز و دوه چی و ششگلان {از محلات تبریز} وارد شود. نیم ساعتی حرف زدند و هرچه شاهزاده اصرار کرد سردار برای افطار نماند و برگشتیم.در راه از سردار پرسیدم همین عین الدوله بود که بر سرمان توپ می انداخت و جوان هایمان را می کشت. سردار گفت او مستبد است ولی اجنبی پرست نیست.حالا فرمانفرمای آذربایجان شده انجمن اصرار دارد که برود و نگذارد روسها آذربایجان را از وطن جدا کند.آمدم که خودم اصرار کنم. و در همان جا در درشکه بود که گفت: من سگ این ملّتم آرزو دارم بمیرم و نبینم که اجنبی تبریز را گرفته ....
اما روزگار نگذاشت عین الدوله به آذربایجان برود. روسها از قبل صمد خان شجاع الدوله را حاکم تعیین کرده بودند.
رنج نامه ستارخان سردارملّی
اگر ساکت بنشینیم، بی غیرتی است
سالدات ها و صمد خان بعد از عاشورا تبریز هر چه توانستند با جان و مال مجاهدان و دلاوران آذربایجانی کردند، هر روز چوبه داری برپا کردند و خانه هیچ آزادیخواهی غارت نشده نماند، چنان که خانه باقرخان را منفجر کردند و داراییها همه خاندان ستارخان را غارت کردند،این دو در تهران بودند و به سوختن و ویرانی سرزمینی می نگریستند که مهد دلیران و شیران بود. سخت تر از همه خبر دار زدن دو برادرزاده ستارخان بود،دو جوان گرد که در همه سالهای بعد از استبداد صغیر تفنگ به دوش در خدمت مردم بودند. در چنین احوالی به ستارخان چه می گذشت.نامه ای از او در دست است که خبر از غوغای درون او می دهد. ستارخان در این نامه به بهانه آنکه مال و اموالش را طلب می کند از تلخی ایام می نالد. او می نویسد:
مقام منبع رفیع محترم هیات وزرا عظام مد ظلهم العالی
عموم اهالی داخله خاصه و عامه، سیما اولیای امور و رؤسای عظام کرام فخام و اهالی ممالک خارجه کاملا مسبوق و مستحضرند که این بنده عاصی ستار، برای اجرای حکم شریعت غراء احمدی و حفظ بیضه اسلام مطابق احکام صادره علما اعلام عظام مرجع تقلید شیعه، از جان و مال و اولاد و هستی خود صرف نظر کرده فوق الطاقه کوشیده تا دولت جابره تبدیل بر دولت عادله به عبارت آخری دولت شورویه دایر شود، تا مگرآب رفته به جو بازگردد و قوانین حضرت سیدالمرسلین که سرمشق اهل کره از کفار و غیره گردیده رویه و مسلک اهل اسلام و کافه مسلمین و مسلمات بشود و برای معرفی خود به اهل عالم پس از تبدیل دولت جابره اطاعت اوامر مطاعه دولت عادله را کرده به مرکز که پایتخت ایران شناخته شود حاضر شده و برای تاکید بر معرفی خود به عالمیان در گوشه انزوا و عزلت هر قسم تعدیات وارده را محتمل، در این موقع برای پیشرفت قانون ، مظلومیت اختیار نمود. حالیه مدتی است از خارجه به دست داخله هر مصیبتی را که گوش آدمیان نتواند بشنود بر مظلومین اهل تبریز آورده شد آنچه که هیات محترم می دانند و جزییات و کلیات مصائب وارده را عالمند فامیل و اهل مرا جاناً و مالاً پایمال و املاک مرا خارجه توقیف نمود این مدت صبر کرد که شاید دست قدرت حضرت پروردگار هیاتی از وزرای فعال برای اجرای قوانین حقه بر قرار گردد، امروز دست قدرت تشکیل فرمود فحمداً له ثم حمداً له این است که ضبط املاک خود را در دست خوارج با این زحمات و خسارات و ایثار جان و مال نمی تواند صبر و تحمل کند آنچه را که لازمه صبر و تحمل و مظلومیت بوقت و اقتضای خود بود این توقیف و تصرف مظلومیت بوقت نامیده نمی شود که بتواند تامل کند دست تصرف خوارج در مال من اگر ساکت بنشینم بی غیرتی نامیده می شود استدعا از وجه آن پاک هیات محترم وزرا فعال که املاک مرا از توقیف خوارج محفوظ و محروس بدارند والّا جواب یصح السکوت مرحمت فرمایند تکلیف چاکر معلوم شود.
ادام الله ظلهم العالی
دردناکترین بخش این نامه آن جاست که می نویسد «برای تاکید معرفی خود به عالمیان در گوشه انزوا و غربت همه قسم تعدیات وارده را متحمل، در این موقع برای پیشرفت قانون مظلومیت اختیار کردم.»
نکته باریک در ذیل نامه نوشته علاءالسلطنه نخست وزیر است که از منشورالملک وزیر اداره خارجه می خواهد که از طریق شریف الدوله کارگذار وزارت خارجه در تبریز، درباره اموال سردارملی تحقیق کند.این نشان می دهد که روسها، در این زمان (سال1291ش) به منظور خود رسیده و تا حد زیادی بند تبریز را از تهران بریده اند ورنه به قاعده نخست وزیر باید از طریق وزارت داخله اجرا را تعقیب می کرد.
ستارخان سردارملی در روز 25 آبان 1293 در همان خانه اجاره ای در تهران بدرود حیات گفت در حالی که فقط 48 سال داشت، سخت تر از عمری که به معامله اسب در تبریز گذراند و دو سالی که در جنگ گلوله بر سرش می بارید و بیم جان در پی بود،نزدیک پنج سال پایانی عمرش دور از تبریز گذشت.
ستارخان پیش از مرگ سیّد جلیل اردبیلی را مسئول و مباشر عزاداری خود برگزید و به او گفته بود «نگذارید[جنازه من] بسیار خوار شود.
جنازه سردار به شکوه تمام و بر دوش مردم قرار گرفت.هزاران تن به دنبالش روان بودند.دولت، مجلس رسمی گذاشت و مستوفی الممالک که نخست وزیر بود خود در ختم شرکت کرد.جسدش را در باغ طوطی حضرت عبدالعظیم به خاک سپردند.گوشه ای محقر .تا آنکه در سال 1324 آزادیخواهان بر آن بنایی کردند.اما آن بنا را به بهانه یی در سال 1325 عده یی دیگر خراب کردند.تا آنکه بعدها امیرخیزی و دیگر همرزمانش سنگ قبری برای آرامگاه او تهیه کردند و قبرش را از عزلت بدرآوردند...
ستارخان سردار ملی
انقلاب مشروطيت يکي از درخشان ترين صفحات تاريخ مبارزات ملت ايران است
صدمين سالگرد مشروطيت بارديگر به ما فرصت مي دهد که خاطره فداکاريها و قهرمانيهاي مبارزان و
مجاهدان خود را گرامي بداريم و از آزادي و
آزادانديشي آنان تجليل بعمل آوريم.
تاريخ کهنسال ميهن ما مشحون از جنبش و کوشش محروم ترين مردم و چهره هاي درخشاني از
آنان عليه جباران و ستمگران و در راًس
اين جنبش ها است.
کاوه آهنگر ، يعقوب رويگر و نادر پوستين
دوز که عليه ظلم و ستم داخلي و خارجي قـد
برافراشته ، دست به اسلحه برده و مبارزه را تا سرحد پيروزي رسانيده
اند ، در تاريخ ميهن ما فراوانند.
صرف نظر از جنبه داخلي ، مبارزه عليه استعمار نيز از اواسط حکومت خاندان قاجار در دستور
کار انقلابيون ايران قرار مي گيرد. جنگهاي
ايران و روس ايرانيان را متوجه استعمار روسيه ميکند و پس از جنگهاي هرات استعمار
انگليس بعنوان يک خطر جدي ملت ايران را تهديد ميکند .
کشتن ناصرالدين شاه به دست
ميرزا رضا کرماني ، مردي که از ميان مردم برخاسته بود و بخاطر مردم دست به اين کار زده بودو با همان لحن مردم کوچه و بازار
از آن دفاع کرد و بدون آن که گرفتار حقه
بازي و لفاظي سياسي شود ، مرد و مردانه و مانند همه مردم حقيقت بين کوچه و بازار به مظفرالدين گفته بود " بله بقصد کشتن
شاه بابا وارد حرم شدم و قلب شاه بابا را
بهمين منظور هدف قرار دادم." نشانه روحيه انقلابي و جهت گرفتن آن در مسير توسل به آخرين علاج يعني قيام مسلحانه بر ضد ظلم و جور
و زور است.
امّـا در ميان همه فرازهاي اين فرايند ،
جنبش انقلابي ي مشروطه خواهي جائي ديگر و در ميان همه چهره
هاي آن سيماي ستارخان جلائي ديگر دارد .
ستارخان سررشته نبرد اصلي و قاطعانه با استبداد محمد عليشاهي يعني نبرد مسلحانه
عليه آنرا به کف گرفت و تا بساط جابرانه او
را در هم نپيچيد ، آرام نگرفت و برجاي ننشست.
رهبر بي رقيب نهضت انقلابي مشروطيت
و نيروهاي انقلابي مردم در اين زمان از بين پائين ترين اقشار ملت ايران برخاسته ،
متجلي به خصائص و صفات ايشان بود. پافشاري ، مردانگي و از خود گذشتگي ستارخان و وفاداريش نسبت به منافع مردم در راه مبارزه
عليه سلطه ظلم و استبداد و تجاوز
خارجيان و صحت نظرش در انتخاب راه مبارزه مسلحانه در برابر خشونت و جبر استبداد و مقاومتي که از خود در اين راه نشان داد به او
مقامي شامخ در بين چهره هاي درخشان تاريخ
ايران داده است.
اين خصائل و صفات به ستارخان اجازه داد
که از مرحله ساده ترين مجاهد متناسب با پيشرفت
مبارزه و تشديد آن به مرتبه رهبري و پيشوائي مبارزه نائل
آيد.
ستارخان ، قهرمان درخشان ستاره انقلاب
مشروطيت وسردار ملي ايران در بيست و
هشتم مهرماه 1245 شمسي در سرزمين سرسبز قره داغ و در يک خانواده روستايي چشم
به جهان گشود.
ستارخان پس از کوچ خانواده اش به تبريز
در جواني با نشان دادن دلاوريها در مبارزه
با ستم و خودکامگي، نامش بر سر زبانها افتاد.ستارخان چنانچه
از تصاويربه جاي مانده ، آشکار است ، مردي بلند قامت و قوي هيکل باچشماني روشن و
نافذ بود که سوار بر اسب در کوچه هاي تبريزبا رشادت در برابر نيروهاي دولتي مقاومت
مي کرد.
ستارخان با شروع نهضت مشروطه در راس
مجاهدان آذربايجان قرار گرفت و چنان درايت و
نبوغ نظامي از خود نشان داد که به يک چهره جهاني تبديل شد و از
سوي ملت ايران به سردار ملي ملقـب شد.
در روزگاران سخت قيام تبريز و در ايامي که تعداد مجاهدين که در مقابل هزاران سپاه
خونخوار استبداد مقاومت مي کردند از تعداد
انگشتان دست تجاوز نمي کرد، ستارخان با شجاعت و رشادت بي پايان خود ، نهضت را به بهترين وجه رهبري نموده ، آن را از ظلمات
دوران سختي گذرانده به سمت پيروزيهاي بعدي و
عقب راندن نيروهاي دولتي از تبريز و فتح تهران رهنمون ساخت. سردار ملي در
پيکارهاي رهايي بخش مردم آذربايجان ، خدمات گرانقدري به انقلاب و آزادي کشور کرد . در اين زمان در ايران کوچکترين نشانه اي از
آزادي نبود
ستارخان با وجود اين که از نعمت سواد بي
بهره بود ، نسبت به مسائل نهضت آگاهي کامل داشته و با دقت
و امعان نظر خاص در مورد آنها تصميم مي گرفت.تصميماتي که بکرات صحت آنان در برابر ترديد ، دو دلي و تزلزل تحصيل کردگان زمان
ثابت و مسلم شد.
هنگاميکه تقي زاده هاي محقق !! (که به
راه خيانت به نهضت پيوستند) ميدان را خالي گذارده و فرار
کرده بودند ، ستارخان مردانه مقاومت کرده ، راه صحيح مقابله با دژخيمان محمد عـليشاه را انتخاب نمود و صداي شليک تفنگهاي او و
يارانش ، ولوله ي سياست بازاني را که
در صدد تحکيم پايه هاي استبداد بودند ، محو کرد.
ستارخان هميشه پيشاپيش
سربازان خود و در مرکز خطر جنگيد و هر گز خيال تسليم و شکست بخود راه نداد.
داستان عمل قهرمانانه اش در سرنگون کردن
پرچمهاي سفيد تسليم در برابر استبداد بر سر در
خانه ها در بعض محلات تبريز در سخت ترين لحظات مبارزه در ايامي که بيش از سي هزار سرباز و اجير دولتي ، عده ي قليل او را در محله
اميرخيز محاصره کرده بودند ، سرمشقي از
مقاومت و پايداري در لحظات سخت نبرد مي باشد. پس از سرنگوني بيرق هاي سفيد بود که شهر يک پارچه از جاي جنيد و تا سراسر ايران را
به جنبش نياورد ، از پاي ننشست.
در چنين شرايطي بود که ستارخان قدعلم
کرد ، ورق را برگرداند و با اين شاهکار خود جاني تازه
در کالبد مردم دلمرده داد. مردمي که شراره هاي انقلاب را خاموش شده مي
پنداشتند تا ديدند هنوز اخگري از خطه اي از کشور برخاست ، به سوي آن رو آورده و دلهاي خود را با نور آن روشني دادند.
ستار خان شجاعت را با فروتني ، رزمندگي را با جوانمردي ، سپاهيگري را با درايت ، و صداقت را
با مردم دوستي توام داشت.اين قهرمان
آزادي با اين ويژگي هاي برجسته در يک لحظه حساس و تاريخي به پا خاست که دموکراسي نوپاي ايران با کودتاي محمد علي شاه از بين
رفته و ظلمت استبداد ، سراسر کشور را فرا
گرفته بود.
جواب دندانشکن اين " اسب فروش
بيسواد " به کنسول روس در تبريز که مي
خواست به هر حيله او را از جنگ بازداشته و وادار به تسليم کند و باو پيشنهاد کرده بود که پرچم تزار روس را بر بالاي خانه خود
نصب کند تا از حمله
دولتيان در امان باشد ، در روزگاري که
وکيل با سواد تبريز ، تقي زاده در سفارت انگليس پنهان شده بود
، بهترين دليل بر احساسات عالي ميهن پرستانه وي و مقاومت و مبارزه آگاهانه اش
دربرابر دخالت خارجيان در امور مملکت بود.
ستار خان در جواب کنسول روس گفته بود
" ژنرال کنسول ، من ميخواهم هفت دولت به زير بيرق ايران بيايد . من زير بيرق بيگانه نروم."
ستارخان به صحت راه مبارزه مسلحانه براي
نبرد با استبداد پي برده بود و در اين راه
مردانه پايداري کرد. وي با وجود خيانت هائي که سياست بازان حرفه اي
( آنانکه تا قبل از پيروزي مجدد مشروطه ، ميدان مبارزه را خالي گذارده و يا به ثناگوئي از محمد عليشاه مشغول بودند) در حق او
کردند و با ايجاد تفرقه و نفاق بين
مجاهدين او را عليل و خانه نشين کردند ، هر گز بدنبال جاه طلبي و ارضاي هوس شخصي نرفت و در خدمت به مردم وفادار ماند و با زبان
ساده و عاميانه ميگفت " من سگ توده هستم و ميخواهم پاسبان اين
توده باشم."
مقاومت و پايمردي مردم تبريز به فرماندهي ستارخان در آن روزهاي خطرناک و پيروزي
درخشان آنها بر دشمن بي رحم و سرتاپا مسلح نه
تنها ملت ايران بلکه جهانيان را به شگفتي واداشت.
در اين زمان، نام ستارخان،
سردار ملي که در آن موقع نماد قهرمانيهاي تبريزيان و مبارزات ملت ايران شناخته مي
شد
در صفحه اول جرايد دنيا ، چاپ شده از
سوي نشريات " بوکاچف" و " گاريبالدي"
لقب گرفت.
بر اثر جانبازيهاي مجاهدان آذربايجان به سرکردگي ستارخان بود که استبداد صغير سقوط کرده و فاتحين تهران
دست به تشکيل دولت زدند. در واقع تحقيري
که بر اثر بمباران مجلس و استيلاي استبداد صغيربه کشور تحميل شده بود با دلاوري و
از خود گذشتگي مردم تبريز و در پيشاپيش آنان ، ستارخان شسته شد.
فاجعه پارک اتابک که در آن ستارخان به
دست دشمنان ملت زخمي شد ، نقطه شومي در تاريخ مشروطه شد و
پس از آن حادثه ناگوار که درتاريخ چهاردهم مرداد 1289 يعني در چهارمين سالروز صدور فرمان مشروطه که نيروهاي مسلح دولتي پارک
اتابک را محاصره کرده و سردار ملي را از پا
زخمي کردند ، مسير نهضت مردمي و ضد امپرياليستي مشروطه را منحرف کرده و در
کانال خواست هاي استعمارگران و ايادي آنها يعني همان کهنه درباريان و ضد انقلابيون انداخت. ستارخان بعد از نبرد باغ اتابک زمينگير
شد و معالجات پزشکان حاذق تهران براي
مداواي پاي او به جائي نرسيد و چهار سال و اندي پس از اين
رويداد جانگداز در تهران زندگي کرد ، تا اينکه
در تاريخ 25 آبان ماه 1293 شمسي برابر 16نوامبر 1914 ميلادي
در يک خانه اجاره اي در تهران در حالي که 48 سال بيشتر نداشت ، چشم از جهان نامردمي ها فرو بست.
مزار اين گرد دلاور که آزاديخواهي صادق
بود ،
در باغ طوطي شهر ري مي باشد.
از پشت بام باغ اتابک / تا کوچه باغهاي
اميرخيز / يک جاده خون / يک کاروان شهيد را /
همپاي شبگريزي اين فوجهاي بي سردار / همراه مي برد/ تا آستانه
" ستار " / " ستار " / بر کوهه دريده زين / ـ را نشکافته / با
آن گلوي خونين چه تلخ مي خواند. / آواز اين
قبيله چه زيباست. / .../ باد از هراس شب / در زير چتر خوني
باران / پر مي کشد به کوه / تا خفـيه گاه ايمن خورشيد / و از ستيغ سربي البرز/ اين صبح سربلند/ ـ که مي رويد / آواز تازه عاشق
هاست / آواز اين قبيله چه زيباست. ( ايرج
جنتي عطايي)
ستارخان صد سال پيش راه صحيح مبارزه
مسلحانه در برابر استبداد محمد عليشاهي را به
مبارزان و مجاهدان انقلاب مشروطه نشان داد ، راهي که هر زمان ، اگر همه
راههاي مسالمت آميز و دموکراتيک مردم در برابرمستبدين مسدود گردد ، هنوز هم براي
سرنگوني ديکـتاتورها معتبر است.